دوشنبه 1386/02/24
تا فرصتی دیگر مهمان این شعر تازه باشید
سهم من
یگ حلق تشنه ٬ زین همه دنیاست سهم من
پنهان نه سهم ! سهم ٬ هویداست سهم من
از پر ٬ پر است چشم تو ای آسمان چرا ؟
بی جان ترین پرنده صحراست سهم من
از این بهشت ٬ آه خدایا گمان کنم !
سوزان ترین جهنم فرداست سهم من
با دوستان دست به خنجر گرفته و ...
با گرگهای دهکده رویاست سهم من
این سو کشیده نقشه که بلعد دهان " من "
آن سو بدون نقشه که از" ما " ست سهم من
یکسو غرور و غیرت افغان "ستان "من
غور میزند همیشه که بر جاست سهم من
یک روز اگر که قفل جدا از دهان شود
بینی که در تمامت ٬ دنیاست سهم من
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باشی و باشی ها باید پند بگیرند
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند
باشی حبیب تفنگ را با حزب اسلامی حکمتیار شانه کرد . با حمایت حزب اسلامی و پشتونهای همسایه ٬ قومش را در چندین نوبت قلع و قمع کرد . در دوران حزب و حدت اسلامی ٬ کسی نفهمید او وحدتی است یا حزبی ؟ با ظهور طالبان ٬ طالب بود و خوش خدمتی های فراوان برای باداران طالبش کرد .
با سقوط طالبان از طرف " پی ٬ ار ٬ تی " عضو هیئت خلع سلاح شد و دوش در دوش نیرو های آمریکایی در منطقه فعالیت کرد .
چندی پیش طالبان ٬ همکاران دیر وز او بر قرار گاه وی حمله کردند .هفت نفر از جمله دوبرادر را یکجا شهید کردند . پس از یک غیبت نسبتا طولانی سر و کله باشی حبیب دوباره در منطقه پیدا می شود . از فا میلهای دو برادر شهید به وی اطلاع مید هد که پنج ماهه معاش دو برادر شهید مانده و خوانواده وی روزگار مالی نا مناسبی دارد . باشی که تا حال حتی خوانواده شهدا را تسلیت نگفته ٬ انکار میکند و جواب میدهد که معاشات را پرداخته است !
درست فردای آن شب طالبان بر خانه باشی حمله می کنند و لی بادر یغ بجای خود باشی ٬ پنج بی گناه دیگر از خوانواده وی به کام مرگ کشانده می شوند که در جمع آنها ٬ زن و یک فرزند باشی نیز می باشند .
سر انجام دیدیم که " ناله مظلوم در آهن سرایت می کند " . بجای خون باشی اشک باشی ریخت . شاید این پند ی باشد برای باشی و باشی ها که بی خیال مطلق نسبت به عسکران مردمش نباشند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیست و دو سال غم پی گیر بر شانه "پای گردو"
پای گردو قریه کوچکی است در تبقوس از مربوطات و لسوالی جاغوری .
پای گردو از دو طرف به قبرستان وصل است . گویا خواست خداوند این بوده که پای گردو در دو طرف قبرستان داشته باشد و هراز چند سال گاهی یکبار ٬ با افتادن قامت چند از جوانان این قریه کوچک و فقیر دو گورستان قریه تبقوس وسیع تر شود !
درین روزها در انگلستان ( شهر برموث ) جوانی بیست و سه ساله از مالستان در اثر سکته مغزی جان داده است . ازین خبر دردناک٬ دوستم حاجی رحیم خبرم کرد . قرار بود برویم در شهر بر موث تا جنازه ا ن غریب از دست رفته را از پلیس تحویل بگیریم . حاجی رحیم دو باره زنگ زد : پاکستان قبول نکرده تا جنازه به کویته پاکستان انتقال یابد چون مرحوم سند اقامت انگلستان را نداشته است . به فامیلش تماس گرفتم که بروند به کابل و ما باید جنازه را به کابل بفرستیم ...
تازه خانه رسیده ام . با حاجی رحیم تلفنی خدا حافظی می کنم . هوا ابری است و باران می بارد . دیروز اخبار انتر نت را نخوانده بودم . کامپیوتر را روشن می کنم . نمی دانم چرا قبل از خواندن اخبار بی بی سی ٬ جاغوری دات نت را باز می کنم ؟ جاغوری دات نت همیش مشکل باز می شد اما امروز برای رساندن خبر مر گ پسرا ن جوان و نو با وه گان آخوند کاکا با ید سریع تر باز شود !
جاغوری دات نت را می خوانم و صدای فریاد مادر اسماعیل را می شنوم : اوووو خدایا اسماعییییییییییییل ! زمان جان اووووو خدا کجاشوم ؟؟؟ ...
می بینم از بس پیکر دو نوجوان این پیرزن را تکه تکه کرده اند ٬ مردم نمی گذارند برای آخرین بار پیرزن دلبندانش را بیبیند . یگ گور بزرگ با دو ته گور آماده شده است . دو پیکر متلاشی شده ی دو نوجوان در دو کفن خونین ٬ در دو ته گور قرار می گیرند . سنگهای روی گور را می گذارند و گل می کنند . بیلها خاکها را تند تند می ریزند . کار قبر تمام است . یگ قبر بزرگ با نشانه دو نفر ساخته می شود لکن صدای فریاد و ماتم یگ مادر پیر برای همیش نا تمام می ماند ....
چشمهایم را می بندم . به بیست و دو سال پیش غرق می شوم که در یک روز سرد و زمستانی استاد امینی وارد اطاق درس می شود . همه را مخاطب قرار می دهد : در سها و مکتب برای مدتی نا معلومی تعطیل است . سه نفر در پوسته لو مو شهید شده اند . او ناره می آورند اینجا . وقتی چشمش به من افتاد گفت : شهدا از پاطو استند !
همه از اطاق بیرن می اییم . قربان میرزایی مرحوم که تفنگ قنداق بریده روسی به شانه دارد و در حالیکه چشمانش غرق اشک است بمن می گوید زود به خانه بر گردم . راه خانه را در پیش می گیرم . بلند گوی مسجد قران می خواند . صدای عبدالباسط ٬ قاری مصری پخش می شود : بای ذ نب قتلت ؟ پیش خانه میرسم صدای گریه مادرم را می شنوم . زود وارد خانه می شنوم باکول ( پدر مادرم ) و بابی ( کاکای پدرم ٬ که هردو مرحوم شده اند ) را در خانه می بینم مادرم را دلداری می دهند و من هم آواز مادرم می شوم . برادران و خواهرم هیچ گریه نمی کنند زیرا آنها هیچ نمی فهمند که چی اتفاق افتاده است و سن هرکدامشان کمتر از نه سا لند . این تنها فقط مادرم است که با تمام و جود فهمیده است که چی فردای شومی در انتظار بچه های اوست . برادر کوچکم مرتظی پانزده روز سن دارد و هر بار که مادرم روی دست می گیرد سیل اشکهایش را پاک کرده مخته می کند ... ( آن زمزمه های تلخ همیش با من خواهند بود . )
ساعاتی نگذشت صدای موتر ها بلند شد . فریاد سینه زنی و نوحه خوانی ٬ شهیدم من ٬ شهیدم من . بکام خود رسیدم من ... همراه با گریه های ممتد دور خانه مان را پر کرد . پس از آن روز سرد و بارانی برای چندین روز پی درپی کار من صبح تاریک بر خواستن و سر قبر پدر رفتن بود . یادم می آید یک صبح دیر تر راهی قبرستان شدم . نزدیک قبرستان رسیدم ٬ باکول ( پدر مادرم ) همرا ه با ترجمان صادق پسر کاکای پدرم از قبرستان طرف خانه می آمدند . تر جمان کاکا سرم را در بغل گرفت و بسیار بلند گریه کرد . صدای گریه ترجمان کاکا را با اون بلندی هیچگاه نشنیده بودم . مرا نگذاشت سر قبر بروم . با هم بر گشتیم . آن روز سرد و زمستانی هر گز فراموشم نمی شود و از سرمای آن روز هنوز می سوزم !
پای گردو رنج سر گردانی بچه های شهید اکبری را تمام نکرده بود که محمد عطا پس از یگ ماه عروسی با دستان حنا دارش پدر و مادر پیرش را عزادار ساخت . گورستان دیگر ( سمت چپ قریه پای گردو ) را هر رهگذر شاهد شیون مادر محمد عطا بود . چند ین سال متوالی در تمام عروسی های قریه٬ مادر محمد عطا برای فرزندش اشک ریخت و این داغ داشت کمی کهنه تر می شد که بیانی راهی قندهار شد تا از برادرش احوال بگیرد . بیانی در غم تمام قریه شریک بود . برای همه خانه های قریه تبقوس بدون شک روضه خوانده است . صدای خوبی داشت و برای عطا و فامیلهای تمام داغ دیدگان قریه روضه خواند . خط خوبی داشت . در تمام مراسمها پارچه نویسی می کرد . بیانی قندهار را دید نمیدانم با برادرش چی ها گفت ؟ از قندهار راهی خانه شد تا نزد بچه های خورد سالش بر گردد. لکن بیانی با معلم نوری ( جواد نوری یکی از معلمین لیسه هدایت ) هر گز از کندی پشت ٬ محل که صد ها هزاره در دوران طالبان آنجا دفن شده است ٬ پیشتر نیامدند . همسر ٬ بچه های بیانی و معلم نوری تا امروز رسیدن مسافرین شان را انتظار می کشند . مسافرینی که هیجگاه باز گشتنی نیستند !
رنج بیانی برادرش را در قند هار فلج کرد . او فقط می تواند نگاه کند نه حرف زده می تواند و نه راه رفته می تواند . بچه های بیانی هنوز چشم در راه و گوش به آواز خبری شاید خوش از سوی پدرشان است . پدری که با تمام عشق آرزوی دیدار فرزندانش را داشت . اما سر نوشت روزگار و دست قدر بر سر این پدر بی گناه که عمری را در تربیت بچه های مردم صرف کرد و یکی از معلمین لیسه نسوان فاطمیه بود ٬ چی آورده خدای می داند !
هر دو هفته در کویته پاکستان زنگ می زنم . کویته شبیه یگ و طن سرگردان است برای من . خاطرات بسیار ازان شهر دارم و دوستان بسیار دران . دوسال پیش از کویته خبر گرفتم . همیش احوال و طنی ها را می پرسیدم . گفتند سخی را از و طن کویته آورده و مبتلا به تکلیف گرده شده است . سخی ٬ شفا خا نه رفت . مادر پیرش حاضر شد گرده اش را برای سخی اهدا کند ٬ اما کار از کار گذشته بود و سخی پس از سه هفته پدر ٬ مادر پیر و سه تا فرزند خورد سالش را تنها گذاشت و در قبرستان بروری کویته پاکستان آرام گرفت . مادرش به و طن برگشت تا گلم غم سخی را با شوهر پیرش در پای گردو یکجا پهن کند .
غم آخر ٬ که خدای آخرینش کند ٬ سنگین ترین دردیست بر شانه این قریه فقیر و کوچک . دوبرادر از یگ خوانواده . دو جوان نورس و رشید ٬ اسماعیل تازه داماد بیست و چهار ساله و محمد زمان هجده ساله. مگر کدام مادرمی تواند یک چنین داغی را فراموش کند ؟ بگذارید ازفامیل و بخصوص پدر این دو جوان برای تان بیشر بنویسم .
تابستان پارسال پای گردو رفتم . رفتم در خانه مادر اسماعیل تا فوت پدر اسماعیل ٬ اخوند حسین علی کاکا را تسلیت بگویم و برایش فاتحه بخوانم . فاتحه و تسلیت گفتم . مادر بسیار خوشحال بود . از روزگارش پرسیدم . مو تور اسماعیل را نشانم داد و گفت : بچه کو شکر کته شیده الی مو ازو روزای بد بور شودیم . با چیم موتور دیره شکر ... فقط آخوند ( شوهرش ) شادی خو ره ندید ...
آخوند حسین علی را هیچ کس نفهمید . فقر و تنگدستی همیش سایه شومش را بر سر او و بچه هایش نگهداشت . تدین و پاکی ٬ زهد و تقوای او بی مانند بود . هر گز فراموش نمی کنم صبحی زودی را که برای کاری در خانه او رفته بودم . او با چی حالی در ان خانه نمدار و سرمای شدید زمستان قرآن می خواند ٬ خدای خود می داند ...
آخوند حسین علی کتاب شعر چاپ نشده داشت . حوادث کاملا دست نخورده و بکر در کتاب شعر او و جود داشت . او قسمتی از رخدادهای مهم منطقه از جمله ظهور و ذوال بعض احزاب را در شعر آورده بود . از حاجی برکت و اتحادیه مجاهدین گرفته تا گرو های جهادی حاضر . برای شهدای منطقه دو بیتی های بلندی داشت و می گفت برای شهید مزاری هم شعر می گویم ٬ نمیدانم گفت یا نه ؟ بعد از مرگ او بر سر کتاب شعر او چی آمده را هم نمدانم . کاش یادم می آمد تا از همسرش می پرسیدم . قسمتی از شعر های او را در جریده دیوار ی بنام سپیده در منطقه نشر کردیم . دوست دیرینه ام آقای معلم کریمی تایپ کرده بود . آخوند حسین علی را خبر کردم که شعر هایت را چاپ کردم و او با خواندن شعرهایش در جریده سپیده چقدر خوشحال شده بود !
در منطقه جز دوسه نفر محدود هیچکس نفهمید که آخوند حسین علی شاعر هم بوده . مگر فقر گذاشته بود تا او را کسی بشناسد ؟ در شعر ها ی خود یگ کلمه از فقر و تنگدستی خودش نگفته بود . هر چی گفته بود همه را برای مردم و از شهیدان مردم گفته بود . گاهی هم به شکل حمله حیدری خودش به آواز بلندش در مجالس می خواند .
نمی دانم امروز کسی پیدا می شود که یک بیت برای دوفرزند شهید وی بسرآید ؟ میر زایی عزیز نوشته بود که در مراسم دفنشان هیچ یک از اراکین دولتی شرکت نکرده بود و مردم خود مضلومانه شهیدانشان را دفن کردند . آیا کسی پیدا خواهد تا معاش پنج ماهه گرفته نشده دو برادر شهید را از پست فطرت ترین انسان ( باشی حبیب ) با ز پس ستاند ؟
ازین راه دور چی می توانم بگویم؟ چی می تواند آتش دل مادر آسماعیل را خاموش کند ؟ تسلیت یا ...؟ به گمانم هیچ چیز ٬ جز باز گشت فرزندانش که آنها هر گز باز نخواهند گشت ! از خدا می خواهم که پای گردو را جوان مرگی بس است . اگر به نوبت ام باشد این قریه کوچک چندین بار نوبت جوان مرگی را گذرانده است . دیگر شاخه های جوانی جوانان را خم مباد!

