جمعه 1387/06/29

خاک و ريشه
امير فولادی
دهان وبینی ام را با دستم نمی گرفتم، وقتی باد، خاک را برسر و صورتم می زد. و چه خاک و بادی بود آن روز.
درواقع این حس من بود که تغییر کرده بود وگرنه همه چیز مثل روزهای قبل بود. حس من اما بخصوص عصر همان روز خیلی تغییرکرده بود.
باور این که کابل را برای مدت نامعلومی ترک می کنم، مرا می شکست. ناخواسته غرق کابل می شدم. باد که خاک را به سر و صورتم می زد، می گفتم، بگذار بزند، خاک کابل است. وقتی آن قدربی عرضه باشی که شهرت به چنین روزی بیفتد، همین طوری بهتر.
خاک کابل که به سر و صورتم می خورد، انگار شماتت می کرد، طعنه می زد: بی عرضه، می روی؟ اینجا را ترک می کنی؟ تا در شهر زیبا ولوکس زندگی کنی؟ که دیگر خاکی نشوی، که کفش هایت گل آلود نشود، که همیشه برق داشته باشی؟ خب، اینها که چیزی نیست. من هم چنین شهری می شدم، اگر تو بی عرضه نبودی، نه؟
سربه زیر می افكنم. بازهم خاک واین بار زیرپاهایم. تفتیده و داغ. با خجالت من من می کنم: خب، تنها تقصیر من هم نیست، بلکه قسمتی از مشکلات بخاطر موقعیت ژئوپولوتیک و استراتیژیک و نمی دانم چندین "ایک" دیگر تو هم هست.
من چه کار کنم که قسمتم با تو گره خورده. تو بگو چه داری که این همه امیر و امپراتور و شاه و جهان گشا به سراغ تو می آیند. گاهی لشکریانشان را از روی سینه تو عبور می دهند، تا بروند شیراز ونیشابور را ویران کنند و زمانی از آن سوی دنیا می آیند، روی سینه تو اردوگاه می زنند که با سلاطین ترک بجنگند.
گاهی ماشین جنگی کمونیسم اینجا درگل می ماند وزمانی فداییان اسلام خود را فقط روی سینه تو منفجر می کنند. و حالا بیا و ببین، همه دنیا با پیشرفته ترین تجهیزات جنگی آمده اند که اینجا صلح بیاورند... استدلال هایم را كه مرور می کنم، می بینم تف سربالا است از خیر ادامه اش می گذرم.
چشم از همه چیز بر می کنم وبه آسمان می دوزم. بازهم تنها چیزی که می بینم، خاک است. آسمانی از خاک، خاک به هوا شده، خاک بر باد شده.
سعی می کنم خودم را فراموش کنم یا صادقانه تر بگویم خودم را بفریبم که مهم نیست. این قدر هم عاطفی نشو، به راهت ادامه بده، باید موهایت را کوتاه کنی. فردا می روی، باید کمی سروصورتت مرتب باشد.
دوقدم آن طرف تر" سه راهی دواخانه"، ایستگاه خاطره های من، دوباره به خودم می آورد عصرها که از دفتر می آمدم همین جا پیاده می شدم. مثل همیشه سیلی از آدم ها پیاده وسواره هر کدام به سمتی، با چه شتابی. تاکسی راه را بر دوچرخه سوار می بندد، همان لحظه موتر (خودرو) دیگری راه او را.
هیچ چیز مشخص نیست. جز این که روزی بدون انفجار به آخر رسیده و نانی برای شب گیرآمده. پس جای شکرش باقی است. تا فردا، شبی درمیان است و خدای مهربان. دراین ملک زندگی همین است: نفس کشیدن. سطح توقع بسیار پایین است. بسیار پایین، توقع از دولت، از طبیعت، حتا از خدا، شاید در کمتر مملکتی این همه از مهربانى خدا سپاسگزاری شود.
کمی می ایستم، چشمم ناخودآگاه به قیافه عرق کرده تربوز( هندوانه) فروش گره می خورد که درمیان انبوهی از تربوزهایش داد می زند: خوش کن تربوز های وطنی! می گوید وطنی، می فهمم می خواهد بگوید شیرین، خیلی شیرین. مثل میوه های دیگر این وطن، این خاک که مثل آدم هایش بی ریخت، اما بامزه اند. با شتاب خود را میان جمعیت گم می کنم که بار دیگر شرمنده این خاک نشوم.
تا پا می گردانم، آشنایی پیش رویم قد می کشد.
- سلام ، نرفتی هنوز؟
- نه، فردا می روم.
- خب، به خیر بری نوش جانت. بالاخره، از ای بدبختی خلاص شدی. ببین چی حال اس.
- خب بالاخره رفتن خیلی هم لذت ندارد. بسیار چیزها اینجا می ماند.
- نی بابا. بیکار ماندی، به چی دل می بندی، چی مانده؟
اما نه. خیلی چیز ها هنوز مانده است، دست کم برای من این طوری است. خیلی چیز ها هنوز هست. دور هم جمع شدن شب های شمع و شراب، شب های هارمونیه وغزل شب های بیدل و حافظ، شب های بحث وجدل بر سر سرنوشت، شور وهیجانی که خیلی از جوانان برای آینده شان در سر دارند.
شب های گوش دادن به قصه های بچه ها. قصه هايی از گریختن از طالب و نماز اجباری، عاشق شدن وشکست خوردن، گوش دادن به قصه های شیرین یاسا، فلسفه بافی های حسرت، فکاهی های حسین معین، شوخی های با مزه تواب، شعر های آصف و قصه های حکیمی، طرح های سهیلا حیدری، کار و کوشش دیانا ثاقب، خستگی های ملک و و و... بالاخره چای وسیگار با همکاران دفتر وصبحانه و شطرنچ با حنیف قاسمی و رامین و گوش دادن به نکته های ظریف وخردمندانه سعید و چیلک اندازی (گير دادن) های نوراوغلی، اینها چیز کمی نیست.
زندگی شاید در لحظه های کوچکی پنهان است که فقط زمانی احساسشان می کنی که رفته اند و تبدیل به خاطره شده اند. شاید هم به همین دلیل خاطره شده اند که زندگی در آنها بوده و انسان ها نمی خواهند زندگی شان را از دست دهند.
آدم ها پنجاه، شصت سال و گاهی بیشتر از آن زندگی می کنند که هزاران روز وصدها هزار ساعت می شود، اما خاطرات آنها محدود است به چند ساعتی از عمر. نمی دانم بقیه نفس کشیدن ها را چه نامی باید داد.
خب، شاید این هم فرق می کند: برای عده ای کار، برای عده ای جهاد، برای شماری آفرینش و تفکر کردن، برای عده ای، آن هم در کشور من، تقلا برای نجات از مرگ های پی هم، پیدا و پنهان، زمینی وآسمانی که گاهی ازسوی دشمن، زمانی از سوی دوست، زمانی از طرف گروه های ملی و زمانی ازطرف پیمان های بین المللی نصیب شان می شود.
پس به این دلیل می روی؟ پس تو هم تقلایی برای فرار از مرگ داری؟ نمی دانم، جدا نمی دانم، ولی این کاملا درست است که می خواهم "الهه" زنده بماند ومادری داشته باشد. او هنوز تنها چیزی که از زندگی یاد دارد، چند سرود فارسی است. مگر همین چند روز پیش نبود که کودکان زخمی در انفجار سفارت هند بی مادر مانده بودند؟
از جاده عبور می کنم و به قطاری از صرافی ها می رسم. یادم می آید، باید پوند استرلينگ بخرم. چند؟ یک بر صد. اوه... یک برصد! چاره ای نیست. صد می دهم تا یکی بستانم. از همین آغاز معلوم است، با این رفتن چه قدر باید از دست بدهم.
کمی جدی می شوم. مهم نیست این رفتن ها. فرصت برای بازگشت همیشه هست. نمی دانم چه کسی، اما بلافاصله می گوید:
همتی اگر باشد.
... در آیینه بزرگ مقابلم تصویر گنگی ازخودم می بینم، هوشم کاملا به این شعر از قنبرعلی تابش رفته:
آدمی پرنده نیست
تا به هر کران که
پر کشد
برای او وطن شود.
سرنوشت برگ دارد آدمی
برگ وقتی از بلند شاخه اش جدا شود
پایمال عابران
کوچه ها شود.
ناگهان متوجه می شوم که چیزی پرسید. تکرار می کند: ریشت را هم بتراشم؟
می گویم: بلی، فعلا که زمان کندن و به جا گذاشتن است.

